Tag Archives: شعر

ابر و باد و مه و خورشيد و فلك

ديشب دوباره بي تو من ماه مي ديدم. از بين هزاران ابر، خورشيدِ تو مي ديدم، حتمن خيال بود اما انگار… ابر و باد و مه و خورشيد و فلك، همگي در كارند، تا تو يادم نروي! هرچند… صد بار … Continue reading

Posted in فارسی | Tagged , , , , , | Leave a comment

Protected: روز مبادا

There is no excerpt because this is a protected post.

Posted in Melancholia, فارسی | Tagged , , ,

اسب ها

نگو دوستت دارم انسان این واژه را می شنود واژه از پوستش رد می شود با نگاهی پایین می رود اسب های قلبش شیهه می کشند تندتر می دوند بر سینه اش محکم تر سم می کوبند نگو دوستت دارم … Continue reading

Posted in فارسی | Tagged , , , , | Leave a comment