موشِ دیوار جو

وقتی هست، آدم توی دلش یه چیزی هست که نمیدونه چیه، یه چیزی شاید شبیه جعبه مقوایی خالی ای چیزی، همون افتاده اونجا واسه خودش، باد هی میبرتش اینور اونور تو دل آدم، گوشه هاش هم سوخته.

وقتی نیست، همونی که معلوم نیست چی هست تبدیل میشه به یک موش که مدام راه میره اینور و اونور دل آدم و  میجوئه دیواره های دل آدم رو تا وقتی باز برگرده یارو، تا وقتی سحر باز چه زاید … هیچی دیگه،  مالیخولیامون عود کرد  باز.

Advertisements
This entry was posted in Melancholia, فارسی. Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s